یادش به خیر


یادش به خیر دلبر روشن ضمیر ما
دلدار ما دلاور ما دلپذیر ما

یاری که در کشاکش گردابهای غم
او بود و دست بسته او دستگیر ما

یادش دوید دردلم و چون نسیم خیس
بگذشت و تازه کرد سراسر کویر ما

ما را هوای اوست در این برگ ریز مهر
پر می کشد ز سینه دل دیرگیر ما

صیاد ما که بخت و کمندش بلند باد
پرسیده هیچ گاه که : کو آن اسیر ما ؟

صبح است روی دوست چراغی از آفتاب
او را چه غم ز شمع دل پیش میر ما

بس نقش ها زدند ولی روز آزمون
یک از هزارشان نشد آن بی نظیر ما

تیر دعا رهاست در این آسمان کجاست
مرغ دلی که سینه سپارد به تیر ما ؟

روزی به سر نیامده شامی به پای خاست
بنگر که تا چه زود رسیده است دیر ما

فریاد ما ز دشنه دشمن نبود دوست
خنجر برون کشید و بر آمد نفیر ما

آنان که لاف دایگی و مادری زدند
خوردند خون ما و بریدند شیر ما

آن جا که باغبان کمر سرو می زند
و ز باغ می برد همه عطر و عبیر ما

ای شط ره رونده تو آیینه ای بگیر
بر روی و موی بیدبن سر به زیر ما

می گفت پیر ما که صبوری به روز سخت
حالی بیاورید صبوری به پیر ما

چون عقل را به گوشه میخانه باختیم
عشق تو ماند در همه حالی دبیر ما


سیاوش کسرایی

/ 2 نظر / 5 بازدید
سحر

سلا زهرای عزیز.ممنون به من سر زدی شعر زیبایی از کسرایی بود