یک تفنگ و یک عروسک

 

می‌رسم از پیچ کوچه خسته تر از هر زمان اه از این کوچه و خاطرات جاودان 

من فقط یک بچه بودم، دختر سرشار از احساس، عاشق پروانه‌ها و عاشق بوی گل یاس

تو ولی‌ شیطان و مغرور، مهربان و خوب بودی، غیر از آان دیوانگی ها، ساده و محجوب بودی 

توی عمق چشمهایت موج میزد مهر و خوبی  من عروسک داشتم، تو یک تفنگ سبز چوبی

روز هامان غرق رویا، میگذشتند از پی‌ هم  اه ما بی‌درد بودیم، بچه‌های شاد و بی‌ غم

تا که روزی توی کوچه، پر شد از بوی جدایی  بوی رفتن از دیار روز‌های آشنایی‌

من شنیدم مادرت گفت: میبرندت سوی غربت،   تا در آنجا درس بخوانی دور از اینجا توی تربت 

اگر چه کوچک بودم آان روز، غم به قلبم چنگ میزد  وحشت نام جدایی توی گوشم زنگ میزد

گفتی‌ اما وقت رفتن منتظر باشم برایت  توی قلب کوچک من ثبت شد رمز صدایت

رفتی‌ و بعد از تو کوچه، همدم تنهاییم بود، یاد تو، یاد تفنگت در سرد و پاییزیم بود

سالها اما گذاشتند، سالهای بیقراری  سالهای سرد پاییز، سالهای بی‌ بهاری

رفتی‌ و آمد به جایت، سایه یی با قلب سنگی‌  من به جز پوچی ندیدم در پس این قاب رنگی‌

این زمان یک کوچه است و سایهٔ  باریک غربت، غنچهٔ عشق تو پژمرد در دل‌ تاریک غربت 

می‌رسم از پیچ کوچه، مثل یک رویای کودک   آشنایمان همان بود، یک تفنگ و یک عروسک

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید