تو جانِ من شده بودی


تو جانِ من شده بودی و من جوان شده بودم
وَ اعتراف کنم شوقِ ناگهان شده بودم
تو هم نیامده هم آمده چه حال و هوایی
عجب بیانی از آن حسِ بی بیان شده بودم
کمی نه _ کمی از کم زیادتر به گمانم
دچار وسوسه و شرمِ توامان شده بودم
نگاه کردی می خواستم سلام بگویم
که شرمسار تو از لکنت زبان شده بودم
سَسَسَسَسَسَسَ و زبانم به رمز نام تو را گفت
و من چقدر از این گفته شادمان شده بودم
تو خواستی که بخوانم ، سکوت کرد زمان هم
که خوش قریحه ترین شاعر زمان شده بودم
خروسخوان تو طلوعی در آسمان شده بودی

و من دوباره غروبِ ستارگان شده بودم

محمدعلی بهمنی

/ 0 نظر / 9 بازدید