چون زلف تو ام جانا


چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی 
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی 
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم 
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی 
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم 
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی 
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی 
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری 
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی 
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی 
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی 
از آتش سودایت دارم من و دارد دل 
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی 
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم 
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی 
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

 

رهی معیری 

/ 3 نظر / 5 بازدید
حسین

خدای من! این بلاگ چرا اینقدر غمگینه؟

اشکم ولی به پای عزیزانم چکیده ام خارم ولی به سایه ی گل آرمیده ام با یاد رنگ وبوی تو ای نو بهار عشق هم چون بنفشه سر به گریبان کشیده ام چون خاک در هوای تو از پا افتاده ام چون اشک در قفای تو با سر دویده ام من جلوه ی شباب ندیدم به عمر خویش از دیگران حدیث جوانی شنیده ام از جام عافیت می نابی نخورده ام و شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام موی سپید را فلکم رایگان نداد این رشته را به نقد جوانی خریده ام ای سرو پای بسته به آزادگی مناز آزاده من که از همه عالم بریده ام گر می گریزم از نظر مردمان رهی عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام "محمد