بس که جفا


بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌ام
همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده‌ام
شمع طرب ز بخت ما آتش خانه‌سوز شد
گشت بلای جان من عشق به جان خریده‌ام
حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام
تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده‌ام
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده‌ام
چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون
ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده‌ام
یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده‌ام

 

رهی معیری

 


/ 1 نظر / 7 بازدید
رضا یاراحمدی

مژده ای دل كه مسیحا نفسی می آید كه ز انفاس خوشش بوی كسی می آید از غم هجر مكن ناله و فریاد كه دوش زده ام فالی و فریادرسی می آید هیچ كس نیست كه در كوی تواش كاری نیست هر كس آنجا به طریق هوسی می آید كس ندانست كه منزلگه عشّاق كجاست این قدر هست كه بانگ جرسی می آید جرعه ای ده كه به میخانه ی ارباب كرم هر حریفی ز پی ملتمسی می آید دوست را گر غم پرسیدن بیمار غم ست گو بران خوش كه هنوزش نفسی می آید خبر بلبل این باغ بپرسید كه من ناله ای می شنوم كز قفسی می آید یار دارد سر قصد دل حافظ یاران شاه بازی به شكار مگسی می آید سلام بر شما معلوم میشه خودتون هم واهل ذوق و شعر هستید برای تبادل لینک حاضرم