آبی، خاکستری،سیاه


{...}

چه شبی بود و چه روزی افسوس

با شبان رازی بود 
روزها شوری داشت 
ما پرستوها را 
از سر شاخه به بانگ هی ، هی 
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را 
از درون قفس سرد رها می کردیم 
آرزو می کردم 
دشت سرشار ز سرسبزی رویا ها را 
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست 
من چه می دانستم 
هیبت باد زمستانی هست 
من چه می دانستم 
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم 
دل هر کس دل نیست 
قلبها ز آهن و سنگ 
قلبها بی خبر از عاطفه اند 
از دلم رست گیاهی سرسبز 
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت ... 

و چه رویاهایی

که تبه گشت و گذشت 
و چه پیوند صمیمیتها 
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید 
دل من می سوزد 
که قناریها را پر بستند 
و کبوترها را 
آه کبوترها را 
و چه امید عظیمی به عبث انجامید ...

 

حمید مصدق

/ 1 نظر / 11 بازدید
علیرضا

من بیشتر اهل فن هستم تا شعر اما فوق العاده به شعر علاقه مندم شعری که گذاشتین جالب بود.... که تبه گشت و گذشت و چه پیوند صمیمیتها که به آسانی یک رشته گسست چه امیدی ، چه امید ؟ در این روز های بهار بیشتر حس میکنم در اوج پاییز به سر می برم شعری که از فاضل نظری هم گذاشتید زیبا بود.... شعرهای فاضل همگی زیبا هستند و در پایان... آن پاک نهادان که سرانجام نوشتند احوال جهان در طی ایام نوشتند در دفتر فرجام من از طالع بد یمن "آمال"، غلط خوانده و "آلام" نوشتند. بدرود