به نام آنکه دوستی را آفرید

به نام آنکه دوستی را آفرید،

عشق را ،

رنگ را...

به نام آنکه کلمه را آفرید.

و کلمه چه بزرگ بود در کلام او و چه کوچک شد آن زمان که میخواستم از او بگویم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بیدلی را، ساختن خانه ای در دل.
و این دل بینهایت، چه جای کوچکی بود برای دل بیتابش. او رفت و من نشناختمش.
در تمام میخکهای سر هر دیوار، آواز غریبش را شنیدم اما نشناختمش.
همانگونه که بغض های گاه و بیگاهم را نشناختم. فقط آنقدر او را شناختم که در سایه های افتاده به کلامش، به دنبال جای پای خدا باشم.

اینجا، هر چه هست، جز با صداقت او و کلام و نقشهای او، حوض بی ماهی ست.
شاید مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن باغچه ای که هیچکس جدی نگرفتش

.سهراب سپهری

/ 7 نظر / 11 بازدید
معلمی از جنس پائیز

شاید هنوز به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد شاید هنوز امیدی به تابش برقی در چشم های همسایه باشد شاید هنوز قاصدکی به سوی دست های من پرواز کند ببین !!!!!!! دست هایم هنوز به انتظار آن قاصدک گشوده است و ....

معلمی از جنس پائیز

جدایی ما سالها گذشت یادت از من جدا نگشت معنای زندگی در پهنه ی عشق تو بود افسوس سرنوشت تو را از من ربود حالا بی تو سرده روزگار از تو تنها خاطراتی به یادگار

معلمی از جنس پائیز

از پا تا سرت سراسرت نوری و نیرویی وجود مقدست را در بر گرفته است جنس تو ، جنس نان نانی که آتش او را می پرستد عشقم خاکستری زیر خاک بود من با تو گر گرفتم عشق من عزیزم پیشانی ات . پاهایت و دهانت نانی است مقدس که زنده ام می دارد آتش به تو درس خون داد از آرد تقدس را فرا بگیر و از نان بوی خوش را پابلو نرودا

آرش

سلام؛لطف کنید بگید این متن که از سهراب هستش تویه چه کتابیه؟.ممنون

mehran

از شعراش خیلی خوشم میاد

پریسا

سلام وبلاگتون عالیه خوشحال میشم بهم سر بزنید

محمد

فوق العاده