قاصدک!


قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟ 
خوش خبر باشی، امّا، امّا 
گِرد بام و درِ من
بی‌ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا 
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری ـ باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک! 
در دلِ من همه کورند و کرند.
دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب.
قاصدِ تجربه‌های همه تلخ،
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ؛
که فریبی تو، فریب.
قاصدک! هان، ولی . . . آخر . . . ای‌وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکسترِ گرمی، جائی؟ 
در اجاقی ـ طمعِ شعله نمی‌بندم ـ خُردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند.

مهدی اخوان ثالث

/ 4 نظر / 10 بازدید
اقبال

سلام ممنون که به من سرزدی پس بدان که نفس کشید زمین ، فریاد زد آسمان و غریدند ابرها و هجمه آورد طوفان ، پس چرا من و تو آرام نشسته ایم آری وقت برخواستن است ، از جا جستن است اما .... همه و من ترجیح می دهیم ، نفس کشیدن و آرام نشستن را شاد و موفق باشید.

رضا

خوش خبر باشی، امّا، امّا گِرد بام و درِ من بی‌ثمر می گردی. انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری ـ باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند زیبا بود ابجی ... مرسی ... [گل]

آبی آبدانانی

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] دانستن جرم کمی نیست… وقتی که… بدانی و عمل نکنی... بدانی و بگذری… بدانی و نادیده بگیری… بدانی و … با هـــــم و همــــــراه هـــــــم باشیم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]